+ - x
 » از همین شاعر
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 افندس مسین کاغا یومیندن
 صبر مرا آینه بیماریست
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند

 » بیشتر بخوانید...
 حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 رنگ آرزو
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 یک گل بهار نیست
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 نا خورده شراب می خروشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
بر کنار چشمه خفته در میان نسترن
حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او
از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن
باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او
بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن
مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار
چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن
ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش
صبر کن تا با خود آیم یک زمان تو دم مزن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *