+ - x
 » از همین شاعر
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش

 » بیشتر بخوانید...
 سالها پیش، خاطر رنجور
 آیینه شکسته
 خطوط سرنوشت
 می وزد باد
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 شام جدایی
 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
 تنی داری بسان خرمن گل
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
شاد آمدیت از سفر خانه خدا
روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی
در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق
در خانه خدا شده قد کان آمنسا
چونید و چون بدیت در این راه باخطر
ایمن کند خدای در این راه جمله را
در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان
تا عرش نعره ها و غریوست از صدا
جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد
ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا
مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است
مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما
جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان
تا مشعرالحرام و تا منزل منا
بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق
باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا
کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت
تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
اکنون که هفت بار طوافت قبول شد
اندر مقام دو رکعت کن قدوم را
وانگه برآ به مروه و مانند این بکن
تا هفت بار و باز به خانه طواف ها
تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ
وانگه به جانب عرفات آی در صلا
وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست
پس بامداد بار دگر بیست هم به جا
وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن
تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها
از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم
ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما
از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *