+ - x
 » از همین شاعر
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
 مرا در خنده می آرد بهاری
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر

 » بیشتر بخوانید...
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
 پندار
 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 انتقام
 ای آمده از عالم روحانی تفت
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 برادران من
 فریاد بی آوا
 احمد الله علی معدله السلطان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد
سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *