+ - x
 » از همین شاعر
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 در غم یار، یار بایستی
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
 ز قند یار تا شاخی نخایم
 طوبی لمن آواه سر فاده
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 آمد سرمست سحر دلبرم
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی

 » بیشتر بخوانید...
 چکامه های آزادی
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 خیال
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 بهار را باور کن
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد
سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *