+ - x
 » از همین شاعر
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 سست مکن زه که من تیر توام چارپر
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 روی تو چو نوبهار دیدم
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای

 » بیشتر بخوانید...
 گرگی بیرون می آید از غار
 دختر و بهار
 ز علم چاره سازی بی گدازی
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد
سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *