+ - x
 » از همین شاعر
 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 گر یار لطیف و باوفایی
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او

 » بیشتر بخوانید...
 بمب خوشه ای
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 از مرز انزوا
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 دو بن بست
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد
سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *