+ - x
 » از همین شاعر
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
 به بخت و طالع ما ای افندی
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 بباید عشق را ای دوست دردک
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

 » بیشتر بخوانید...
 هموطن
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 ای آتش خموش شده در میان دود
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 هوای من
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین
پیش نور رخ او اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر
صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین
جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی
رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین
هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین
خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین
هست میزان معینت و بدان می سنجی
هله میزان بگذار و زر بی میزان بین
نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ
می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین
سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ
چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین
چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان
اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین
چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد
چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین
ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی
چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین
همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن
چند مغرور لباسی بدن انسان بین
روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین
پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین
گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی
ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین
لابه کردم شه خود را پس از این او گوید
چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *