+ - x
 » از همین شاعر
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 آمد بهار عاشقان ، تا خاكدان بُستان شود
 ای قوم بحج رفته کجایید کجایید

 » بیشتر بخوانید...
 خط آفتاب
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 قصیده ی نور
 دیدار تلخ
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 حسن خدایی
 هیچ و پیچ
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *