+ - x
 » از همین شاعر
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 جان آمده در جهان ساده
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 دیر آمده ای مرو شتابان
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

 » بیشتر بخوانید...
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 مرهون بعثت
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 فلتر کن و فلتر کن
 من و تو
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 بهار
 گلاویز با خود
 کفر و دین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *