+ - x
 » از همین شاعر
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 چون آینه رازنما باشد جانم
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 شتران مست شدستند ببین رقص جمل
 جان من و جان تو بستست به همدیگر

 » بیشتر بخوانید...
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 شرنگس
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 دیگر این پنجره بگشای که من
 پشت دیوار
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می بده ای ساقی آخرزمان
ای ربوده عقل های مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدند
ای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غم
وارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداخته
جان معلق می زند بر ریسمان
ترک ساقی گشت در ده کس نماند
گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شد
دل گرفته خوش بغل های گمان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *