+ - x
 » از همین شاعر
 هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 من اگر مستم اگر هشیارم
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 راح بفیها و الروح فیها

 » بیشتر بخوانید...
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 هوای من
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 از اینگونه مردن...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان جان هایی تو جان را برشکن
کس تویی دیگر کسان را برشکن
گوهر باقی درآ در دیده ها
سنگ بستان باقیان را برشکن
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب
اختران آسمان را برشکن
غیب دان کن سینه های خلق را
سینه های عیب دان را برشکن
بانشان از بی نشان پرده شده
بی نشانی هر نشان را برشکن
روز مطلق کن شب تاریک را
بارنامه پاسبان را برشکن
شمس تبریز آفتابی آفتاب
شمع جان و شمعدان را برشکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *