+ - x
 » از همین شاعر
 عزیزی و کریم و لطف داری
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 قرابه باز دانا هش دار آبگینه
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 می شدی غافل ز اسرار قضا

 » بیشتر بخوانید...
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 جهنم در جزیره
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 ای عشق
 لیلی
 عشق چیست؟
 خفاش شب
 تا بیکران خالی
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 آوازهای سرزمین صبوری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز چون با من نگوید یار من
بند گردد پیش او گفتار من
عذر می گوید که یعنی خامشم
با تو می گوید دل هشیار من
با کسی دیگر زبان گردد همه
سر خود می گوید و اسرار من
در گمان افتد دلم زین واقعه
این دل ترسان بدپندار من
گر بگوید ور نگوید راز من
دل ندارد صبر از دلدار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *