+ - x
 » از همین شاعر
 آن یوسف خوش عذار آمد
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 دل با دل دوست در حنین باشد
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما

 » بیشتر بخوانید...
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 عشق خفته
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 فریاد سبزه ها
 دم
 شب های سپهر ما
 بنویس...
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 جلوه ساقی
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی هوش من
از جمال و از کمال لطف فقر
تا سحرگه بوده ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقش ها در نور فقر
بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست
چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره می زد آسمان
ای غلام همچنان چاووش من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *