+ - x
 » از همین شاعر
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 آن دلبر من آمد بر من
 نگار خوب شکربار چونست
 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
 روزی که مرا ز من ستانی
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی

 » بیشتر بخوانید...
 ندانم نکته های علم و فن را
 تبسم های زخم وحشت
 رونق عهد شباب است دگر بستان را
 از کوزه گری کوزه خریدم باری
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 دوتا نگاه
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 شایسته سالاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد آمد در میان خوب ختن
هر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفت
هرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح را
هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رست
هر که در پستی است در دریا فکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *