+ - x
 » از همین شاعر
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 یار در آخرزمان کرد طرب سازیی
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

 » بیشتر بخوانید...
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 یک کمی
 مهتاب بارانک
 سیاه سر
 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم
 سه کنجی اتاق
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد آمد در میان خوب ختن
هر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفت
هرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح را
هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رست
هر که در پستی است در دریا فکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *