+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 امروز مرده بین که چه سان زنده می شود
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری

 » بیشتر بخوانید...
 خاک خسته
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 خزان دوباره نرفت
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
 در پیشگاه هنر
 در سوگ استاد شکوری
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 تو نسیتی که ببینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد آمد در میان خوب ختن
هر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفت
هرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح را
هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رست
هر که در پستی است در دریا فکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *