+ - x
 » از همین شاعر
 دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی
 آمد آمد نگار پوشیده
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 چهلم
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او

 » بیشتر بخوانید...
 منگنه
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 من مرگ غفلتم
 فریاد
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 آن سوی خط
 تبسم های زخم وحشت
 کفران
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن
بردار این طبق را زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن
این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
زان سرکشی نمیرد نی زین مراست مردن
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن
والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همچون حلواگر است مردن
از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن
مرگ آینه ست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن
گر ممنی و شیرین هم ممن است مرگت
ور کافری و تلخی هم کافر است مردن
گر یوسفی و خوبی آیینه ات چنان است
ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن
خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی کور و کر است مردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *