+ - x
 » از همین شاعر
 ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
 ای مطرب دل برای یاری را
 بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 این قافله بار ما ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 بیاد گذشته شب
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 پیچک عشق
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 کوچه گرد
 آیینه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید
نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود
ابر حریف گیاه صبر حریف صبا
هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده
لیک در این میکده پای ندارند پا
هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو
ره نبری تار مو تا ننمایم هدی
گرم شود روی آب از تپش آفتاب
باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بربردش خرد خرد تا که ندانی چه برد
صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب می زندت الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *