+ - x
 » از همین شاعر
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 ما که باده ز دست یار خوریم
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن

 » بیشتر بخوانید...
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 اگر تو گرم و من سردم
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 سریال انتقام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید
نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود
ابر حریف گیاه صبر حریف صبا
هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده
لیک در این میکده پای ندارند پا
هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو
ره نبری تار مو تا ننمایم هدی
گرم شود روی آب از تپش آفتاب
باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بربردش خرد خرد تا که ندانی چه برد
صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب می زندت الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *