+ - x
 » از همین شاعر
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 بیچاره کسی که زر ندارد
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو

 » بیشتر بخوانید...
 تو...
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 نگارستان
 استخاره های انتخاباتی
 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 آدم، سنگ، آهن
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم جان گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان
جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار
تار که در زخمه ام سست شود بگسلان
پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ
چند چو سایه دوی در پی این دیگران
بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد
تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد
هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن
گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *