+ - x
 » از همین شاعر
 امروز نگار ما نیامد
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده *
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم

 » بیشتر بخوانید...
 حریف ضرب او مرد تمام است
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 هموطن
 همسفر
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 در دل را بروی کس نبستم
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 آهنگ عاشقانه
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامی
بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکن
بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد
وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
هزارساله ادب را به یک قدح ببری
خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون
هزار ویسه بسازد هزار گون رامین
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو
در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست
گهی رود به شمال و گهی دود به یمین
گهی محیط جهان و گهی به کل فانی
به دست توست مسخر چو مهره تکوین
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان
جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین
سکون حسن عجبتر که بی قراری ما
و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *