+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 اگر یار مرا از من برآری
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 غدیر
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 مرگ غم
 آنکه از جمله خاص است بيار
 من مرگ غفلتم
 ای کرده خجل بتان چین را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامی
بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکن
بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد
وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
هزارساله ادب را به یک قدح ببری
خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون
هزار ویسه بسازد هزار گون رامین
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو
در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست
گهی رود به شمال و گهی دود به یمین
گهی محیط جهان و گهی به کل فانی
به دست توست مسخر چو مهره تکوین
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان
جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین
سکون حسن عجبتر که بی قراری ما
و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *