+ - x
 » از همین شاعر
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 ای خیالت در دل من هر سحور
 ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 شور نوا
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 شیندم بیتکی از مرد پیری
 عاشقانه
 دوبیتی های هزارگی بخش دوم
 شهر ما خوبترین شهر زمین
 اینک از شانه هایم
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامی
بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکن
بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد
وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
هزارساله ادب را به یک قدح ببری
خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون
هزار ویسه بسازد هزار گون رامین
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو
در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست
گهی رود به شمال و گهی دود به یمین
گهی محیط جهان و گهی به کل فانی
به دست توست مسخر چو مهره تکوین
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان
جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین
سکون حسن عجبتر که بی قراری ما
و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *