+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 مرا اقبال خندانید آخر
 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
 در این سرما سر ما داری امروز
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن

 » بیشتر بخوانید...
 زبان درازی
 مرد مجسمه
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 فرار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامی
بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکن
بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد
وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
هزارساله ادب را به یک قدح ببری
خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون
هزار ویسه بسازد هزار گون رامین
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو
در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست
گهی رود به شمال و گهی دود به یمین
گهی محیط جهان و گهی به کل فانی
به دست توست مسخر چو مهره تکوین
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان
جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین
سکون حسن عجبتر که بی قراری ما
و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *