+ - x
 » از همین شاعر
 می دان که زمانه نقش سوداست
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
 مست توام نه از می و نه از کوکنار
 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 ای جان لطیف و ای جهانم

 » بیشتر بخوانید...
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 آوازهای سرزمین صبوری
 پیچک عشق
 دو بن بست
 زمانه کار او را میبرد پیش
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 مست ها دروغ نمی گویند
 شایسته سالاری
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیم
رقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها را
کی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگ
نتوان راه بی نشان کردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *