+ - x
 » از همین شاعر
 چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 شنودم من که چاکر را ستودی
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای

 » بیشتر بخوانید...
 پربار
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیم
رقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها را
کی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگ
نتوان راه بی نشان کردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *