+ - x
 » از همین شاعر
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
 سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 بوقلمون چند از انکار تو
 مررت بدر فی هواه بحار
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

 » بیشتر بخوانید...
 خطوط سرنوشت
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 انتخاب
 فرا انتظاری
 حسن خدایی
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 حسرت
 رهروان روز
 وطن
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *