+ - x
 » از همین شاعر
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 آمد مه و لشکر ستاره
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 چهل و چهارم
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 صدای پای من همیشه تنهاست
 نشسته ای سر سنگی
 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
 از میان هزارتا خود من
 تیک هی
 من و اختیار
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *