+ - x
 » از همین شاعر
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
 الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر

 » بیشتر بخوانید...
 خلق
 اگر با تو نبودم
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 ز علم چاره سازی بی گدازی
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *