+ - x
 » از همین شاعر
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 نور دل ما روی خوش تو
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 صلا ای صوفیان کامروز باری

 » بیشتر بخوانید...
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 این روز ها و خون من و گردن از شما
 گردن خم نمی کنم
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *