+ - x
 » از همین شاعر
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم

 » بیشتر بخوانید...
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 تبر
 برو جايی که کر و فر نباشد
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 ز علم چاره سازی بی گدازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *