+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 دهم
 ای جان ای جان فی ستر الله
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 بوی مشکی در جهان افکنده ای
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری

 » بیشتر بخوانید...
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
 اشتباه باور
 زمستان کابل
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 دجود است اینکه بینی یا نمود است
 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *