+ - x
 » از همین شاعر
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
 بیا کامروز گرد یار گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 ای قدمت چراغ من!
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 سنگ شکن
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 عشق چیست؟
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 در پیشگاه هنر
 جهان را محکمی از امهات است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *