+ - x
 » از همین شاعر
 خضری به میان سینه داری
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 خیز صبوحی کن و درده صلا

 » بیشتر بخوانید...
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 ساقه در بیهوایی
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 تنی داری بسان خرمن گل
 شکست
 کابل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *