+ - x
 » از همین شاعر
 سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری

 » بیشتر بخوانید...
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 شام جدایی
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 نیایش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخنده ایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصه چرخ بی تو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان مانده اند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *