+ - x
 » از همین شاعر
 از قصه حال ما نپرسی
 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 با چرخ گردان تیره هوایی
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 بیچاره کسی که زر ندارد
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
 چند نهان داری آن خنده را

 » بیشتر بخوانید...
 درجه تحصیل در کابینۀ کرزی
 خزف و گهر
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 عصیان خدایی
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 شبانه
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ برآمد ز خرابات من
یار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بی حد او
رفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفت
آمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیست
کمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیست
پر شده تا سقف سماوات من
این دل آن عاشق مستان ماست
رسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نیاز
بر طمع لطف و مکافات من
پیشتر آ پیشتر آ و ببین
خلعت و تشریف و مکافات من
نفی شدی در طلب وصل من
عمر ابد گیر ز اثبات من
از خم توحید بخور جام می
مست شو این است کرامات من
پهلوی شه آمده ای مات شو
مات منی مات منی مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شه
چند ز هیهای و ز هیهات من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *