+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که به لطف سر بخاری
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 بخش هشتم
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 گر جام سپهر زهرپیماست

 » بیشتر بخوانید...
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 لحظه های خموش
 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 دم
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 مرهون بعثت

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

بازرسید آن بت زیبای من
خرمی این دم و فردای من
در نظرش روشنی چشم من
در رخ او باغ و تماشای من
عاقبت امر به گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیهای من
بر در من کیست که در می زند
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من درد من
ور نکند یاد من او وای من
دور مکن سایه خود از سرم
باز مکن سلسله از پای من
در چه خیالی هله ای روترش
رو بر حلوایی و حلوای من
هم بخور و هم کف حلوا بیار
تا که بیفزاید صفرای من
ریش تو را سخت گرفته ست غم
چیست زبونی تو بابای من
در زنخش کوب دو سه مشت سخت
ای نر و نرزاده و مولای من
مشک بدرید و بینداخت دلو
غرقه آب آمد سقای من
بانگ زدم کای کر سقا بیا
رفت و بنشنید علالای من
آن من است او و به هر جا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
جوشش دریای معلق مگر
از لمع گوهر گویای من
گوید دریا که ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من
قطره به دریا چو رود در شود
قطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگر در ازل
کز ازل آمد غم و سودای من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *