+ - x
 » از همین شاعر
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 کسی که غیر این سوداش نبود
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
 می شناسد پرده جان آن صنم
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند

 » بیشتر بخوانید...
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 دام مهرویان
 دل در غم عشق تو برومند بود
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 آینگی
 مادر
 باز شد روزنی از گلشن شیراز به من
 مست ها دروغ نمی گویند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمده ای بی گه خامش مشین
یک قدح مردفکن برگزین
آب روان داد ز چشمه حیات
تا بدمد سبزه ز آب و ز طین
آن می گلگون سوی گلشن کشان
تا بگزد لاله رخ یاسمین
راح نما روح مرا تا که روح
خندد و گوید سخنی خندمین
درکشد اندیشه گری دست خود
چونک برافشاند یار آستین
گردن غم را بزند تیغ می
کاین بکشد کان حلاوت ز کین
بام و در مجلس افغان کند
کاغتنموا الهوه یا شاربین
گوش گشا جانب حلقه کرام
چشم گشا روشنی چشم بین
سجده کند چین چو گشاید دو چشم
جعد تو را بیند پنجاه چین
خرمیش بر دل خرم زند
سوی امین آید روح الامین
مادر عشرت چو گشاید کنار
بازرهد جان ز بنات و بنین
بس کنم و رخت به ساقی دهم
وز کف او گیرم در ثمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *