+ - x
 » از همین شاعر
 مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
 بیا ای جان نو داده جهان را
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 بدید این دل درون دل بهاری
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 کیست در این شهر که او مست نیست؟
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 نرخ زن
 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 وداع
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو
بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خدا
کرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو
آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت
مر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو
بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو
عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو
پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کند
گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو
آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهد
در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو
من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه ام
در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو
بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو
جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو
خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر
بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *