+ - x
 » از همین شاعر
 دل معشوق سوزیده است بر من
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 فقر را در خواب دیدم دوش من
 برات عاشق نو کن رسید روز برات
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 بیا کامروز بیرون از جهانم
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 در عشق قدیم سال خوردیم
 به کوی دل فرورفتم زمانی

 » بیشتر بخوانید...
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 دوبیتی های هزارگی بخش ششم
 امشب به زلف های خیالم رسن شدی
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود
هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو
نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو
راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو
خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد
خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو
هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر
کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو
بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها
کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو
سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر
سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *