+ - x
 » از همین شاعر
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
 خسروانی که فتنه ای چینید
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 ای یار شگرف در همه کار
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را

 » بیشتر بخوانید...
 چهار بیتی ها بخش دوم
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 سونامی فریاد
 قلب همت
 مرا در سینه فریادیست
 رسوا
 من از ساحل گریزانم
 دعوت
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز
آن زهره بابهره سیاره ما کو
پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چه بابل سحاره ما کو
موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو
از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ما کو
استاره روز او است چو بر می ندمد صبح
گویم که بدم گوید کاستاره ما کو
اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ما کو
جان همچو مسیحی است به گهواره قالب
آن مریم بندنده گهواره ما کو
آن عشق پر از صورت بی صورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو
هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست
کان ساقی دریادل خماره ما کو
آن زنده کن این در و دیوار بدن کو
و آن رونق سقف و در و درساره ما کو
لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ما کو
ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
و اندر پی او آن دل آواره ما کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *