+ - x
 » از همین شاعر
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 سی و دوم
 بخش دهم
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد

 » بیشتر بخوانید...
 دل ما آتش و تن موج دودش
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 علمای عزیز
 قلمم زاده نیزار غم است
 مرگ پرنده
 شباهنگ
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 کژدم ِ عسل دختر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز
آن زهره بابهره سیاره ما کو
پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چه بابل سحاره ما کو
موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو
از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ما کو
استاره روز او است چو بر می ندمد صبح
گویم که بدم گوید کاستاره ما کو
اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ما کو
جان همچو مسیحی است به گهواره قالب
آن مریم بندنده گهواره ما کو
آن عشق پر از صورت بی صورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو
هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست
کان ساقی دریادل خماره ما کو
آن زنده کن این در و دیوار بدن کو
و آن رونق سقف و در و درساره ما کو
لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ما کو
ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
و اندر پی او آن دل آواره ما کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *