+ - x
 » از همین شاعر
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 نوریست میان شعر احمر
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 کالی تیشی آینوسای افندی چلبی
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
 الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
 جود الشموس علی الوری اشراق

 » بیشتر بخوانید...
 وطن
 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
 حلقه
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 فردایی
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 نوا از سینه مرغ چمن برد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو
باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز
آن زهره بابهره سیاره ما کو
پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چه بابل سحاره ما کو
موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو
زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو
از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ما کو
استاره روز او است چو بر می ندمد صبح
گویم که بدم گوید کاستاره ما کو
اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ما کو
جان همچو مسیحی است به گهواره قالب
آن مریم بندنده گهواره ما کو
آن عشق پر از صورت بی صورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو
هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست
کان ساقی دریادل خماره ما کو
آن زنده کن این در و دیوار بدن کو
و آن رونق سقف و در و درساره ما کو
لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ما کو
ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
و اندر پی او آن دل آواره ما کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *