+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 مرا می گفت دوش آن یار عیار
 نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟

 » بیشتر بخوانید...
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 تردید
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 مار در محراب
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 آیت غرور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم
ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *