+ - x
 » از همین شاعر
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 اخرج عن المکان، یا صارم الزمان
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 خبر واده کز این دنیای فانی
 بیا ای مونس جان های مستان
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

 » بیشتر بخوانید...
 استقامت
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 تزویر
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 یک گل بهار نیست
 اتفاق
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم
ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *