+ - x
 » از همین شاعر
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 ماییم و دو چشم و جان خیره
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم

 » بیشتر بخوانید...
 من بی نهایتم
 پریا
 نخل امید
 نشسته ای سر سنگی
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جان ها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش
پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را
کز وی آمد کاسدی های بتان این است او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *