+ - x
 » از همین شاعر
 هفدهم
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن

 » بیشتر بخوانید...
 عریان
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 تدبیر مهمانی
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 قرضداران
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 عمر مارا سرعت نور است و روز و شاممان
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 بیا تا کار این امت بسازیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جان ها کای فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او
هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش
پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را
کز وی آمد کاسدی های بتان این است او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *