+ - x
 » از همین شاعر
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 دانی کامروز از چه زردم
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 رضیت بما قسم الله لی
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 هر کی در ذوق عشق دنگ آمد
 آن کس که ز جان خود نترسد

 » بیشتر بخوانید...
 تعبیر بی خوابی
 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
 ترا یک مشت میخواهم
 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 چند رباعی
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 در طریق عشق خام افتاده ام
 فلك نه همسری دارد نه هم كف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
تا در خمخانه می تازد ولیکن بار کو
سوی بی گوشی سماع چنگ می آید ولیک
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
چونک او بی تن شود پس خلعت جان آورند
کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است
در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو
چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق
طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو
رنگ بی رنگی است از رخسار عاشق آن صفا
آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو
آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو
کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو
صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است
در حریم سایه آن مهتر اخیار کو
شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد
در شعاع آفتابش ذره هشیار کو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *