+ - x
 » از همین شاعر
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 زان ازلی نور که پرورده اند
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 الا هات حمرا کالعندم
 ما را سفری فتاد بی ما
 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان

 » بیشتر بخوانید...
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
 سکوت من زیباست
 حیرت پرست
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 فرا انتظاری
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *