+ - x
 » از همین شاعر
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 مطربا عشقبازی از سر گیر
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا

 » بیشتر بخوانید...
 در سرزمین های دیگر
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 شیرۀ هستی
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 اگر یار مرا دیدی به خلوت
 شبانه
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای
چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را
ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *