+ - x
 » از همین شاعر
 شعر من نان مصر را ماند
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 پریر آن چهرۀ یارم چه خوش بود
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 ای برده نماز من ز هنگام
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو

 » بیشتر بخوانید...
 باز کجا ساز سفر می کنی
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 واژه ها
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 انسان نامریی
 قصه سنگ و خشت
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 ترا از آستان خود براندند
 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای
چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را
ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *