+ - x
 » از همین شاعر
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

 » بیشتر بخوانید...
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 تکدرخت شرقی
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 خوشا آندل که از غم بهره ور بی
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 متهم کیست
 دل با معرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است
و آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق
باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو
ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست
وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است
قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو
بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن
بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *