+ - x
 » از همین شاعر
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
 امشب ای دلدار مهمان توییم
 می بده ای ساقی آخرزمان
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 اندرآ در خانه یارا ساعتی
 به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

 » بیشتر بخوانید...
 مرور یک گرداب
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 باور پاک
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 رازقی
 ماسک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است
و آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق
باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو
ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست
وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است
قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو
بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن
بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *