+ - x
 » از همین شاعر
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
 پارسی را پاس میداریم
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 سکوت قرن
 آشوب تخیل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بکرده رخت عشاقان گرو
خون مریز این عاشقان را و مرو
بر سر ره تو ز خون آثار بین
هر طرف تو نعره خونین شنو
گفتم این دل را که چوگانش ببین
گر یکی گویی در آن چوگان بدو
گفت دل کاندر خم چوگان او
کهنه گشتم صد هزاران بار و نو
کی نهان گردد ز چوگان گوی دل
کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو
گربه جان عطسه شیر ازل
شیر لرزد چون کند آن گربه مو
زر کان شمس تبریزی است این
صاف باشد گر بجویی جو به جو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *