+ - x
 » از همین شاعر
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 در بگشا کآمد خامی دگر
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری

 » بیشتر بخوانید...
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
 سوم عقرب
 افسانه من
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 خورشید قاتل است
 آواره
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غذای جان مستم نام تو
چشم و عقلم روشن از ایام تو
شش جهت از روی من شد همچو زر
تا بدیدم سیم هفت اندام تو
گفته بودی کز توام بگرفت دل
من نخواهم در جهان جز کام تو
منتظر بنشسته ام تا دررسد
از پی جان خواستن پیغام تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *