+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 ماها چو به چرخ دل برآیی

 » بیشتر بخوانید...
 بهار
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 بانگ آشنایی
 تقصیر عشق بود
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 قرن ما
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 پارسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه تر گو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو
فتاده آتش خواب اندر این نیستان ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
ز من چو می طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *