+ - x
 » از همین شاعر
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 آن کس که ز جان خود نترسد
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 یا من لواء عشقک لا زال عالیا
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم

 » بیشتر بخوانید...
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
 آه
 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 صندوق رأی
 قصه ی وفا
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 مرهون بعثت
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 تصنیف مادر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه تر گو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو
فتاده آتش خواب اندر این نیستان ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
ز من چو می طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *