+ - x
 » از همین شاعر
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
 نور دل ما روی خوش تو
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
 روزی که مرا ز من ستانی
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
 گر سران را بی سری درواستی

 » بیشتر بخوانید...
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 گلبرگ نسترن
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 اندرز
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 بعد ها
 کی با ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه تر گو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو
فتاده آتش خواب اندر این نیستان ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
ز من چو می طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *