+ - x
 » از همین شاعر
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 آمد سرمست سحر دلبرم
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 در وصالت چرا بیاموزم
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند

 » بیشتر بخوانید...
 در انتظار تو
 خط آفتاب
 عمر خبیث
 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
 پربار
 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
 خنده فروش
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 سه کنجی اتاق
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
می چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو
بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو
بفشانیم میوه ها ز درخت جوان تو
بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خود
چه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو
طمع جمله طامعان بود از خرمنت جوی
دو ده مختصر بود دو جهان در جهان تو
همه روز آفتاب اگر ز ضیا تیغ می زند
به کم از ذره می شود ز نهیب سنان تو
چو زمین بوس می کند پی تو جان آسمان
به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو
بنشیند شکسته پر سوی تو می کند نظر
که همین جاش می رسد مدد ارمغان تو
نه گذشته ست در جهان نه شب و نی سحرگهان
که دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو
نه مرا وعده کرده ای نه که سوگند خورده ای
که به هنگام برشدن برسد نردبان تو
چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری
بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو
بنوازیش کای حزین مخور اندوه بعد از این
که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو
منم از مادر و پدر به نوازش رحیمتر
جهت پختگی تو برسید امتحان تو
بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو
بکنم آسمان تو به از این از دخان تو
همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا
که همان به که راز تو شنوند از دهان تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *