+ - x
 » از همین شاعر
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 باز گردد عاقبت این در بلی
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 هفدهم
 ای عارف خوش کلام برگو

 » بیشتر بخوانید...
 ادب پیرایه نادان و داناست
 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!
 ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 چندان که گفتم غم با طبیبان
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 خواب
 شاعران راست می گویند
 سه کنجی اتاق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوقلمون چند از انکار تو
در کف ما چند خلد خار تو
یار تو از سر فلک واقف است
پس چه بود پیش وی اسرار تو
چند بگویی که همین بار و بس
چند از این چند از این بار تو
ای ز تو بیمار حبیب و طبیب
بسته ز ناسور تو تیمار تو
خورده می غفلت و منکر شده
بوی دهانت شده اقرار تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *