+ - x
 » از همین شاعر
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
 طارت حیلی و زال حیلی
 جان جانی و جان صد جانی
 خنک جانی که او یاری پسندد
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

 » بیشتر بخوانید...
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 عبث
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 بگذر
 من و من
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 شعری برای جنگ
 دل سراپرده محبت اوست
 خاکستر پروانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
نیپو سر کینیکا چونم من و چونی تو
یا نعم صباح ای جان مستند همه رندان
تا شب همگان عریان با یار در آب جو
یا قوم اتیناکم فی الحب فدیناکم
مذ نحن رایناکم امنیتنا تصفوا
گر جام دهی شادم دشنام دهی شادم
افندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو
چون مست شد این بنده بشنو تو پراکنده
قویثز می کناکیمو سیمیر ابرالالو
یا سیدتی هاتی من قهوه کاساتی
من زارک من صحو ایاک و ایاه
ای فارس این میدان می گرد تو سرگردان
آخر نه کم از چرخی در خدمت آن مه رو
پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا پوسی
بی نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو
ای دل چو بیاسودی در خواب کجا بودی
اسکرت کما تدری من سکرک لا تصحو
واها سندی واها لما فتحت فاها
ما اطیب سقیاها تحلوا ابدا تحلو
ای چون نمکستانی اندر دل هر جانی
هر صورت را ملحی از حسن تو ای مرجو
چیزی به تو می ماند هر صورت خوب ار نی
از دیدن مرد و زن خالی کنمی پهلو
گر خلق بخندندم ور دست ببندندم
ور زجر پسندندم من می نروم زین کو
از مردم پژمرده دل می شود افسرده
دارد سیهی در جان گر زرد بود مازو
بانگ تو کبوتر را در برج وصال آرد
گر هست حجاب او صد برج و دو صد بارو
قوم خلقو بورا قالو شططا زورا
فی وصفک یا مولی لا نسمع ما قالوا
این نفس ستیزه رو چون بزبچه بالاجو
جز ریش ندارد او نامش چه کنم ریشو
خامش کن خامش کن از گفته فرامش کن
هین بازمیا این سو آن سو پر چون تیهو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *