+ - x
 » از همین شاعر
 آمدم من بی دل و جان ای پسر
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 جان من جان تو جانت جان من

 » بیشتر بخوانید...
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 شکر خدا
 گل شب بو زنم در گیسوانم
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 تب و تابی که باشد جاودانه
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 دلتنگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگردان ساقی مه روی جام
رهایی ده مرا از ننگ و نام
گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک
نهادستی به هر گامی تو دام
رها کن کاهلی دریاب ما را
و لا تکسل فان القوم قاموا
الیس الصحو منزل کل هم
الیس العیش فی هم حرام
الا صوموا فان الصوم غنم
شراب الروح یشربه الصیام
هر آن کو روزه دارد در حدیث است
مه حق را ببیند وقت شام
نکو نبود که من از در درآیم
تو بگریزی ز من از راه بام
تو بگریزی و من فریاد در پی
که یک دم صبر کن ای تیزگام
مسلمانان مسلمانان چه چاره ست
که من سوزیدم و این کار خام
نباشد چاره جز صافی شرابی
باقداح یقلبها الکرام
حدیث عاشقان پایان ندارد
فنستکفی بهذا و السلام
جواب گفته متنبی است این
فاد ما تسلیه المدام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *