+ - x
 » از همین شاعر
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 ساقی بیار باده سغراق ده منی
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
 اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
 بیایید بیایید به گلزار بگردیم

 » بیشتر بخوانید...
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 چهاربیتی ها (بخش چهارم)
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 برج زهرمار
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگردان ساقی مه روی جام
رهایی ده مرا از ننگ و نام
گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک
نهادستی به هر گامی تو دام
رها کن کاهلی دریاب ما را
و لا تکسل فان القوم قاموا
الیس الصحو منزل کل هم
الیس العیش فی هم حرام
الا صوموا فان الصوم غنم
شراب الروح یشربه الصیام
هر آن کو روزه دارد در حدیث است
مه حق را ببیند وقت شام
نکو نبود که من از در درآیم
تو بگریزی ز من از راه بام
تو بگریزی و من فریاد در پی
که یک دم صبر کن ای تیزگام
مسلمانان مسلمانان چه چاره ست
که من سوزیدم و این کار خام
نباشد چاره جز صافی شرابی
باقداح یقلبها الکرام
حدیث عاشقان پایان ندارد
فنستکفی بهذا و السلام
جواب گفته متنبی است این
فاد ما تسلیه المدام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *