+ - x
 » از همین شاعر
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 قرار زندگانی آن نگارست
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

 » بیشتر بخوانید...
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 پندار
 تن کهنه قصر بلخم
 در چشمانت
 تنگنای زنده گی
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 استسقا
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 نان ماشینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
سرها بریده بی عدد در رزم تو پا کوفته
چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امین
ذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته
فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شد
کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته
ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنون
بستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته
خوارزمیان منکر شده دیدار بی چون را ولی
از بینش بی چون تو خوارزم تو پا کوفته
ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه را
و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته
چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر
اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *