+ - x
 » از همین شاعر
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان

 » بیشتر بخوانید...
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 عشق تو نهال حیرت آمد
 من کیستم؟
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 قصه پرداز
 موعظه
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین
از پی آب پارگین آب فرات ریخته
همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو
بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته
روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگو
زان شه بی جهت نگر جمله جهات ریخته
آه دریغ مغز تو در ره پوست باخته
آه دریغ شاه تو در غم مات ریخته
از غم مات شاه دل خانه به خانه می دود
رنگ رخ و پیاده ها بهر نجات ریخته
جسته برات جان از او باز چو دیده روی او
کیسه دریده پیش او جمله برات ریخته
از صفتش صفات ما خارشناس گل شده
باز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته
بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کرد
بال و پری است عاریت روز وفات ریخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *