+ - x
 » از همین شاعر
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 فعل نیکان محرض نیکیست
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن

 » بیشتر بخوانید...
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 بهانه
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 سوگ سرود ۲
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
به دامان گل تازه درآویزیم مستانه
چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده
بیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه
چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمد
به نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه
بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن در
چو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستانه
که جان ها کز الست آمد بسی بی خویش و مست آمد
از آن در آب و گل هر دم همی لغزیم مستانه
دلا تو اندر این شادی ز سرو آموز آزادی
که تا از جرم و از توبه بپرهیزیم مستانه
صلاح دیده ره بین صلاح الدین صلاح الدین
برای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *