+ - x
 » از همین شاعر
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 دل معشوق سوزیده است بر من
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی

 » بیشتر بخوانید...
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 باده ی عرفان
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید
بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم
مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده
عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت
چون ماه نو این جانم خود را چو قمر کرده
خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی
ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *