+ - x
 » از همین شاعر
 چون ذره به رقص اندرآییم
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 حکم البین بموتی و عمد
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 بخش هشتم
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم

 » بیشتر بخوانید...
 قرن ما
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 شاعر
 ملت من
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 گفت و گویم با شعر
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
پیروز تو واگردی فی لطف امان الله
ای شادکن دل ها اندر همه منزل ها
در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله
هم رایت احسان را هم آیت ایمان را
تا عرش برآوردی فی لطف امان الله
تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را
از رخ ببری زردی فی لطف امان الله
از آتش رخسارت وز لعل شکربارت
در دی نبود سردی فی لطف امان الله
آگاه تویی در ده احسنت زهی سرده
هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله
در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چون عشق جوامردی فی لطف امان الله


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *