+ - x
 » از همین شاعر
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 افندس مسین کاغا یومیندن
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 توبه من درست نیست خموش
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 ای درد تو آرام دل من
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 چارچوب دروازه
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
همی گو آنچ می دانم من و تو
ولی پنهان کنش در ذکر الله
فغان کردن ز شیر حق بیاموز
نکردی آه پرخون جز که در چاه
درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن
چه جنبانی به دستان دم چو روباه
ز بس پیوستگی بیگانه باشیم
سلامم زان نکردی بر سر راه
چو قرآن را نداند جز که قربان
بیا قربان شو اندر عید این شاه
شبی که عشق باشد میهمانم
ببینم بدر را بی اول ماه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *