+ - x
 » از همین شاعر
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش

 » بیشتر بخوانید...
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 زیبا رویان شوی ندارند
 شتر را بچه او گفت در دشت
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 ز آهم مجویید تأثیر را
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
همی گو آنچ می دانم من و تو
ولی پنهان کنش در ذکر الله
فغان کردن ز شیر حق بیاموز
نکردی آه پرخون جز که در چاه
درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن
چه جنبانی به دستان دم چو روباه
ز بس پیوستگی بیگانه باشیم
سلامم زان نکردی بر سر راه
چو قرآن را نداند جز که قربان
بیا قربان شو اندر عید این شاه
شبی که عشق باشد میهمانم
ببینم بدر را بی اول ماه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *