+ - x
 » از همین شاعر
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 امروز خوش است دل که تو دوش
 با این همه مهر و مهربانی
 ششم
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 به سوی ما نگر چشمی برانداز

 » بیشتر بخوانید...
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 این روز ها و خون من و گردن از شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بی تو حیات ها فسرده
وی بی تو سماع مرده مرده
ما بر در عشق حلقه کوبان
تو قفل زده کلید برده
هر آتش زنده از دم توست
رحم آر بر این دم شمرده
خامیم بیا بسوز ما را
در آتش عشق همچو خرده
چون موسی شیر کس نگیریم
با شیر توایم خوی کرده
در پرده مباش ای چو دیده
خوش نیست به پیش دیده پرده
کم گوی ز عشق و عشق می خور
گفتن نبود چنانک خورده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *