+ - x
 » از همین شاعر
 برنشین ای عزم و منشین ای امید
 در دل من پرده ی نو می زنی
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
 با من صنما دل یک دله کن
 بنمود وفا از این جا
 ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا

 » بیشتر بخوانید...
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 تدبیر مهمانی
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 باز سردار دگر را کشتند
 بیا تا کار این امت بسازیم
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 خاکستر پروانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده
دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند
تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده
نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست
عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده
چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی
فتنه خورشید گشته آفت گردون شده
ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها
در دماغ عاشقانش باده و افیون شده
واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش
خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده
پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش
مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *