+ - x
 » از همین شاعر
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 ای قلب و درست را روایی
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 نور دل ما روی خوش تو
 جان منی جان منی جان من

 » بیشتر بخوانید...
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 ماه پیشونی
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 با یاد چشمهای تو
 می واژه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده
دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند
تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده
نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست
عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده
چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی
فتنه خورشید گشته آفت گردون شده
ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها
در دماغ عاشقانش باده و افیون شده
واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش
خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده
پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش
مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *