+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 گر سران را بی سری درواستی
 ای از کرم تو کار ما راست
 از لب یار شکر را چه خبر
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 آن سفره بیار و در میان نه
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 من مست می عشقم
 مرا به خانه ام ببر
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 نگر خود را بچشم محرمانه
 جنگ تریاک
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 مرگ غم
 حیله های رقصان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته
عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت
وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته
ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی
تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر
بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته
از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته
وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته
شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن
من جهان روح را از غیر عشقت آخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *