+ - x
 » از همین شاعر
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 الا هات حمرا کالعندم
 راز چون با من نگوید یار من
 بوی باغ و گلستان آید همی
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 بیامدیم دگربار سوی مولایی

 » بیشتر بخوانید...
 تو در دریا نئی او در بر تست
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 هر چه داری، وفا نداری يار
 موج پوشید روی دریا را
 کابل
 آوازش را تکانده بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته
عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت
وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته
ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی
تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر
بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته
از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته
وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته
شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن
من جهان روح را از غیر عشقت آخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *