+ - x
 » از همین شاعر
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 خیز که امروز جهان آن ماست
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 چهاردهم
 خوش بود گر کاهلی یک سو نهی

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 خزف و گهر
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 سفینۀ بازگشت
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 اگر با تو نبودم
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشق تو از بس کشش جان آمده
کشتگانت شاد و خندان آمده
جان شکرخای است لیکن از توش
شکری دیگر به دندان آمده
دوش دیدم صورت دل را چنانک
باز خوش بر دست سلطان آمده
صید کرده جان هر مشتاق را
پر پرخون سوی جانان آمده
جمله جان ها سوی تو آید بود
یک جوی زر جانب کان آمده
گفتمش از عاشقان این خون ز چیست
ای تو از عشاق و رندان آمده
گفت خون باشد زبان عاشقی
عشق را خون است برهان آمده
بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست
راست گویم نور یزدان آمده
درد درد شمس تبریزی مرا
لحظه لحظه گنج درمان آمده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *