+ - x
 » از همین شاعر
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

 » بیشتر بخوانید...
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
 اندوه
 فقط و فقط تو را
 شور نوا
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روز ما را دیگران را شب شده
ز آفتابی اختران را شب شده
تیر دولت های ما پیروز شد
تیر جست و مر کمان را شب شده
روز خندان در رخ عین الیقین
کافرستان گمان را شب شده
برپریده مرغ ایمانت کنون
بی امان خواهی امان را شب شده
هر دمی روز است اندر کان جان
روز نقد توست کان را شب شده
عاشقان را روزهای بی نشان
عاقل رسم و نشان را شب شده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *