+ - x
 » از همین شاعر
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 من بی نهایتم
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 سریال انتقام
 فرار
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 ف ا ص ل ه
 پیش از تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *