+ - x
 » از همین شاعر
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 چون ذره به رقص اندرآییم
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی

 » بیشتر بخوانید...
 چند رباعی
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 قرضداران
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 این عقل که در ره سعادت پوید
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 انتخاب
 نخل امید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *