+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ای بی گه خامش مشین
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم

 » بیشتر بخوانید...
 رنگه هویت خود باخته اند
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 رفته
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 ابریشم و عصل
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 زیر پیراهنت جای من است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
دروازه بلا را بر عشق باز کرده
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر درنهاده سرهای سروران را
و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده
خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده
آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده
از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر
کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

احمد جابری:

یکی از اشعار فوق العاده ی مولانا

آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده

ای خاک پای نازت سرهای نازنینان

وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده

دوبیت شاهکار از این غزل نغز ولطیف.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *