+ - x
 » از همین شاعر
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 خنده از لطفت حکایت می کند
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 چون مرا جمعی خریدار آمدند
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 موشکی صندوق را سوراخ کرد

 » بیشتر بخوانید...
 راز من
 نغمه ی روسبی
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 بهار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
دروازه بلا را بر عشق باز کرده
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر درنهاده سرهای سروران را
و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده
خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده
آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده
از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر
کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

احمد جابری:

یکی از اشعار فوق العاده ی مولانا

آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده

ای خاک پای نازت سرهای نازنینان

وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده

دوبیت شاهکار از این غزل نغز ولطیف.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *