+ - x
 » از همین شاعر
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 چنین باشد چنین گوید منادی
 دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده*
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب

 » بیشتر بخوانید...
 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 گنجشک های حوالی این شهر
 از مرز انزوا
 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 دل با معرفت
 آن کس که به دست جام دارد
 منگنه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش
هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *